یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ویران

یک نعره مستانه از این جا نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد

شنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۱۱

سقوط

خواهش های فراموش شده و از یاد رفته
تکرار بی مفهوم زنده ماندن به امید نمردن و خوش زیستن
تماشای لذت بی فرهنگی، چاپلوسی، شیطنت، سادیسم و هوسبازی
بی مهری به نزدیکترین ها برای حفظ خوشرویی در برابر دورترین
سرکوب خویشان و جان باختن از برای غریبگان
فردا روزی اگر پایانی باشد
نمایشنامه هایی که از سر عشق قرار نوشتنشان گذاشته می شوند
زیستن آن گونه مخوف و بدبخت وار که بی اهمیت ترین لکه ی کثیف زندگی خوشش بیاید
التماس به آنانی که نباید
و رو گرفتن از فرط توانایی وپرهیز
بریدن درختان و پیله بستن دور عیب ها و پروانه شدن کینه ها
نگاه های پر شهوت آمیخته به دستان یاری و برادری
انتظار برای دست دادن اندک زمانی تشنج و فشار
صحبت از سکس و بیماری جنسی برای گذران لحظات خوش همکاری
اشتیاق دیدن دلدار برای ایمیل کردن روزیافته هایش برای پدر پدر پدر عموی رفیق ناخواسته ی فیلمبردار آپارتمان همسایه
دودکردن سیگاری برای تعریف و هم زدن ساعات آرامش با ننگ
جرعه ای شراب برای چک زدن اعمال واجب انجام نشده مسیر پیشرفت و ترقی
ترسم اما هنوز از تنهایی ست...

دوشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱

ناگهان

یادت نره این یه متن من به تو نیس. شاید تو به منه!
یهو به آدم یه خبری می رسه که همه گذشته ش رو زیر سوال می بره
فک کن یه دنیایی واسه خودت ساختی، به چیزی یا کسی اعتماد کردی اما می فهمی که همه اینا بر پایه یه دروغ شروع شده
راستی دروغ کوچیک با بزرگ فرقی داره؟
به قدری ناراحت شدم که حتا نمی خوام بش فک کنم
در واقع مرحله غصه و گلایه و غم رو مثه برق رد کردم و رسیدم به آخر نفرت
ازش متنفر شدم
چون فهمیدم واحد تمام ابعاد وجودیش با دروغ شروع می شه
دیدی یادت رفت. مثه همیشه...

چهارشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

مرده

واقعیت را می دانی
حقیقت را به تو می گویند
افسوس...
فرار می کنی از حقیقت
و این تلخ ترین واقعیت است
هرگز به فکر خوبی های گذشته کار بدی انجام نداده ام
اما در حسرت بدی های زمانه چه بسیار که از خوب ها گذشته ام و می گذرم
دروغ ها را محکم تر می گویم
و به عاقبت کارها کم تر می اندیشم
فرار می کنم و این تلخ ترین واقعیت است

دوشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۱

پرگار

...آن گونه دور دور که اعجاز عشق نیز...