خالق
مستم از بادههای پنهانی
وز دف و چنگ و نای پنهانی
مر چنین دلربای پنهان را
واجب آمد وفای پنهانی
میزند سالها در این مستی
روح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر تو
گفت در برجهای پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست
آن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه را
دادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر او
تابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیست
آیتی از بلای پنهانی
Labels: mevlana, rira
گوشهايم
يكي از زيباترين چيزايي كه توي زندگيم ديدم "خر" فرض شدنه. و همين طور اصرار بر اون...
"من چاي نميخاما اما چون جوجه دم داره يه ليوانم واسه من بريز"
چرا ميترسي از گفتن اين جمله ساده كه "منم چاي ميخام يه ليوانم واسه من بريز" ؟
چرا منو خر فرض مي كني؟
چرا منو يه موجود بيشعور مي دوني؟
يعني اينقدر احمقم كه متوجه نمي شم چه دليل احمقانهيي داري مياري؟
چرا اين همه آدم رو پست و احمق فرض ميكني؟
چرا منو اينقدر خر فرض ميكني كه حتي نظرم رو راجع به دليل مسخرهت ميخواي؟
چرا اينقدر دوس داري فك كني من خرم و بهت جواب بدم كه "آره راس ميگي از اون جايي كه جوجه دم داره پس قبول ميكنم كه واسهت چاي بريزم...
من خر نيستم
من اينقدر بي شعور نيستم
گذشته ثابت كرده كه هركس به من حرفي زده خودش اونو زير پا گذاشته.
اما تو داري يه استثنا مي شي.
يه استثنا در خر فرض كردن من
بدرود روح
چرا نمي توني به mobscene يا beautiful people گوش بدي؟ چرا؟ چون Marylin Manson اونا رو خونده؟ البته كليپ هاي بسيار ضعيف و تبليغاتي واسه شون ساخته. اما گوش سپردن بهش مي تونه مفيد واقع بشه. آره واسه من داره مفيد عمل مي كنه. مشكل اينه كه نمي دوني چرا نمي توني گوش كني! گوش كن! گوش كني واسه ت مفيد مي شه!!! سگي كه زندگي كنيم همه چيز واسه مون مفيد مي شه و بين همه عزيز و وفادار شمرده مي شيم. سگ! گوش بده!
Labels: listening
بارقه اميد
با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا
زانک تو آفتابی و بیتو بود فسردنا
خلق بر این بساطها بر کف تو چو مهرهای
هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه میدهی دم به تو من سپردهام
من ز تو بیخبر نیم در دم دم سپردنا
پیش به سجده میشدم پست خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
بین که چه خواه کردنا بین که چه خواه کردنا
گردن كردهاي دراز پنبه بخواه خوردنا
Labels: mevlana
در اثبات قضيه

آيا اين كار بد است؟ آيا در اين كار عيبي ديده مي شود؟ فكر مي كنم اگر يك نظرخواهي برگزار كنم موجب تعجب همگان مي شوم! اكثريت مردم آناني هستند كه اين طور جواب مي دهند:
"شلوغش نكن تو هم ديگه!!! حالا چي كار داره مي كنه مگه كه تو سوسول بازي در مياري؟ فوقش اگه كسي اومد، گفت كه ميخوام اينجا بشينم، پامونو ور مي داريم. بيخود جوش نزن. تو هم ديگه شورشو در آوردي و با هر چيزي آخ و اوخت در مياد"
طغيانك ١
برخي بويي از هيچ تربيتي نبرده اند. در عجب خواهم شد اگر بتوانند يك جمله در مورد "شخصيت"، "احترام"، "ادب" و ... بر زبان آورند. و جالب اين كه نه تنها اين كلمات برايشان همه مفاهيمي گنگ و مبهمند بل كه حتي بي مورد و بي مصرف به شمار مي روند. البته اين مساله ناشي از كوته فكري، تنگ نظري و نگاه مادي و سودجويانه به تمام شئونات زندگي است. شعار اين مردمان "سود جستن و مصرف براي خود به هر قيمت" است. خودبيني و خودخواهي در ميانشان بيداد مي كند. به گونه اي كه افرادي را كه احساس مي كنند در مرتبه بالاتر از خودشان قرار دارند، خوار شمرده و در بستن تهمت هاي گوناگون دريغ نمي كنند! از طرفي با افرادي كه در رتبه پايين تر قرار گرفته اند، به نشانه ي برتري و فخر، در ارتباط و به بيان خودشان در حال "ياري رساندن" و "دستگيري" مي باشند. اينان ناخودآگاه و خودآگاه از درك منظور ساده ترين جملات و اتفاقاتي كه سود خود را در آن ها نمي جويند، عاجزند. از سوي ديگر از دل كوچك حرفي كه در آن اشاره اي از منفعت براي خود يابند، كتاب ها استدلال و منظور و مفهوم برداشت و آن ها را هم چون بزرگ ترين تابلوهاي اعتراف علني افراد، به كار و استناد مي گيرند.
خداوندا تو از همه چيز آگاه و بر همه چيز توانايي. رهايي و وصل حقيقي جز با تو ممكن نيست. ما را در گوشه اي از بيكران عظمت خويش آرامش بخش و در امان بدار...
هرگز
دیگر بار هوا سرد است
می خوانم و می خوانم و می خوانم
دیگر بار باد می وزد
از لابلای انگشتان به حسرت آویزانم
سرد شو، بیاویز و ببر این همه خاطره را
می خواهم و
می گریم و
...
Labels: listening
اي عجب
همه بعد از تماشاي مسابقه فوتبال عصباني و مشغول فحاشي به تيم و بازيكنان و مربي بودند. تيم ما ٣ به ٠ باخته بود. صحبت هاي بچه ها شنيدني بود:
- ما مي تونستيم حداقل ٤ تا گل بهشون بزنيم
- دروازه بان مي تونست جلوي همه ي گل ها رو بگيره
- ما برنده مي شديم
- بچه ها مي تونستند برنده بشن اما نخواستن
آيا اين واضح نيست؟ هر طوري كه مي خواين برداشت كنيد... اما واقعيت اينه كه تيم ما ٣ به هيچ بازنده شد. حقيقت رو با چشم بسته تصور مي كنيم. غافل از اين كه اينجوري نمي تونيم واقعيت رو ببينيم و قبول كنيم. يه عده يي واقعا نياز به كمك دارن و دستشون از همه جا كوتاهه. حقيقتا بايد پادشاه مي بودن... اما حقيقت و واقعيت فرسنگ ها با هم فاصله دارن.
آنفلونزاي خوكي
روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو
عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو
عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنو
جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن
حیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما
آنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو
همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده
وسوسهها را بزن آتش تو به یک بار و مرو
Labels: mevlana
محروم
بيماري اجازه نداد متوجه عبور لاكردار زمان شوم. با باطل شدن آغاز سفر، بهتر بگويم آغاز و پايان و مبدا و مقصود سفر، گرديدن در اين گردباد و هياهو درد ديگري دارد كه هنوز از فهميدن و بيان آن ناتوانم. ناتوانتر هم ميتوانم!
برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین
تا بازرهی زود از این عالم فانی
بر صورت سنگین بزند روح پذیرد
حیف است کز این روح تو محروم بمانی
***
دریغا کز میان ای یار رفتی
به درد و حسرت بسیار رفتی
فلک گرييد و مه را رو خراشید
در آن ساعت که زار زار رفتی
کجا رفتی که پیدا نیست گردت
زهی پرخون رهی کاین بار رفتی
Labels: mevlana
لبخند
امروز او را با لبخندی دلنشین دیدم.
گویی با لبخندش مهر خود را انتقال می داد.
دلم می خواست بدانم که چگونه زیبا لبخند می زند.
دلم می خواهد با او صحبت کنم.
غمگین
هر بار که می بینمش غمگین است.
گویی با نگاهش غم خود را انتقال می دهد.
دلم می خواهد علت ناراحتی اش را جویا شوم.
دلم می خواهد این غصه آمیخته به آرامش را در وجودش دریابم.
Labels: us
يك جمعه ديگر
نگارینا دل و جانم ته دانی
همه پیدا و پنهانم ته دانی
نمیدونم که این درد از که دیرم
همین دونم که درمانم ته دانی
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود
Labels: listening
Thursday Mevlana
مجوی شادی چون در غمست میل نگار
که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار
اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو
قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار
درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی
بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار
کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست
ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار
غبارهاست درون تو از حجاب منی
همیبرون نشود آن غبار از یک بار
به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن
رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار
اگر به خواب گریزی به خواب دربینی
جفای یار و سقطهای آن نکوکردار
تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست
برای مصلحتی راست در دل نجار
از این سبب همه شر طریق حق خیرست
که عاقبت بنماید صفاش آخر کار
نگر به پوست که دباغ در پلیدیها
همیبمالد آن را هزار بار هزار
که تا برون رود از پوست علت پنهان
اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار
تو شمس مفخر تبریز چارهها داری
شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار
Labels: mevlana, rira