November 24, 2004

plateau or aristote


زندگي ديگر زيبا نيست. اين به آن معني نيست که آن طور که مي خواهم زندگي نمي کنم. کشتن زيباييها را مي گويم. ديدهاي منفي را. بدبيني ها را. زمين کره زيبايي است. چون عشق در آن تکرار مي شود. کوه ها همه جا هستند. درختان همه جا هستند. رودها... درختان به تکرار تن داده اند. کوه ها و رودها نيز. نه آن تکرار که از آن بيزارم. تکراري که هرگز تکرار نمي شود! تکراري که هر دم اتفاق مي افتد اما تازه مي نمايد. مثل تکرار در کلمات يک زبان... البته قدري فراتر. ابرها به هم ساييده مي شوند. بارانها فرو مي آيند. در جسم کوه مي نشينند. کوه مي پذيرد. کوه به درختان مي بارد. اين باران معکوس به ريشه ها چيزي زيباست. عاشقي است عقلگرا که به دنبال معشوق ها مي گردد. باران ما (!) ديوانه تر است. بر همه مي بارد. و من از اين دسته ام...
بارها اتفاق مي افتد که در گوشه اي از اتاق تاريک خود کز مي کنم و به خود عشق مي ورزم. باراني مي شوم که قطراتش بر يکديگر مي لغزند و فرو مي آيند. اين دو دست و اين دو پا با هم غريبه نيستند و در اين سکوت، عاشقانه به هم مي آميزند. انگشتان دستم مثل بادي که بر علفزار مي وزد بر انگشتان پا مي وزد. اين زيبايي، لبريز کننده است و اشک نتيجه اين سرريزي...
نوشتن در مورد اين زيباييها سخت است چون درونم سريعتر از قلم پر مي شود و به حد انفجار مي رسم. مي خواهم کاغذ را رها کرده به سمت دورترين نقطه با شتاب بدوم. ديرزماني از "له شدن" برگهاي خشک مي افسردم تا اينکه شبي به سرزمينشان برده شدم. اصولي بر من خوانده شد که مرا دگرگون کرد. به شدت...
اصل پاييز اصل رسيدن به نهايت عشق است. فنا شدن است. برگها مي افتند تا شايد رهگذري بيايد. قدمش عاشق شود و پا بر آن بگذارد. همه اميد برگ به رسيدن به خش خش ماندگار فنا شدن است. مي گويم فنا چون در برابر معشوق نيست مي شود و معشوق است که از اين آهنگ لذت مي برد...
پس از اين سفر، عاشقانه در پياده روها گام مي نهم باشد که قدمهايم با اين دلشدگان به عشقبازي رو کنند. و اتفاق مي افتد و هر برگي زيباست و هيچ عشقي از ديگري کمتر نيست و همه خش خش ها مرا ارضا مي کند و من و برگها بيشتر مي خواهيم. اصل پاييز زيباست. چون عاشقان به دنبال يکديگر نمي گردند و کسي در جستجوي عشق نيست. همه عاشقند. همه عشق مي ورزند و اين است که مي ماند.
آه که هنوز هم در همان کنج تاريک اتاق محدود شده ام. و چه بسا بيشتر. گام من که اين چنين به برگ مي آميزد، انگشتانم که اينچنين به هم مي آميزند، من چرا در همه نياميزم؟ چرا همگان را نمي ستايم به کلمات عاشقانه؟ چرا همگان را به صداي خش خش فنا شدنم نيارامم؟ محتاجم به عشق ورزيدن. به آميختن. به در هم تنيده شدن نگاه ها و بارش لبخندها. و چه بسا بيشتر...
پرستيدن خدا در پرستيدن اندامهاي خداوندي است. اندامهاي خداوندي: من، تو ، ... تو خدا هستي و من خدا هستم و خدا يکي است. پس من به سوي تو مي شتابم و با تو يکي مي شوم و اين يک به سوي يک هاي ديگر مي شتابد تا خدا ساخته شود. سخن از اين تنهايي گفتن زيباست. عشق به تنها شدن. به يکي شدن. به يک شدن. سخن از يک است. من يک هستم. تو يک هستي. ما يک مي شويم. يک ها يک مي شوند. تنهايي مي ماند. يکي مي ماند. يک مي ماند. اثبات خداوندي برايم آسان است. چرا که در لحظه آميزش آخرين يک ها، من حضور دارم. من سرشارم. از عشق يکايک موجودات. عشق درخت. عشق پرنده. عشق سپيد. عشق سياه و با آخرين آميزش ديگر چيزي جز من نيست. (و چه زيباست که همگان اينگونه مي انديشند) نمي تواند باشد. اگر باشد عاشق مي شوم به آميزش با او. جز من نمي تواند باشد. زيباست و اين زيبايي، خدابودن است.
عشق مي ورزم، پس هستم. همه چيز خوب است. به دستان همه محتاجم. به نوازش همگان محتاجم. به نگاه همگان محتاجم. به عشق همگان محتاجم و زمان را براي عشق ورزيدن به تمام هستي ناکافي مي بينم. دلگير است که از اين سرزمين به سرزمين ذيگر بروي اما به همه مردمان آن سلام نگفته باشي. اينگونه رفتن دردناک است...
آب از خدايان بزرگ است. چون در يک تلاطم بي نظير به تمامي عناصر هستي عشق مي ورزد. و چه بسيارند اين خداياني که مي شناسم. و اشتياق من به تبديل شدن به يکي از اين خدايان هر دم پر رنگ تر مي شود. راه، بي پايان مي نمايد براي يک ديوانه. يک سياه. يک رز...

No comments: