February 8, 2009

دستور به مطرب


مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک
خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن
مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرون تر است
خیمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن
تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده
زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن
از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن
پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن


February 7, 2009

گیسو


گفتي كه حافظا دل سرگشته ات كجاست
در حلقه هاي آن خم گيسو نهاده ايم


January 29, 2009

آشپزخانه



ماها برخي مان ظرف خود را پيدا نمي كنيم. يا اين كه ظرفمان شكسته و يا حتي هنوز به آن نرسيده ايم. تا به ظرف خود نرسي نمي تواني جاري شوي و در آن بريزي. اگر از پايين بخواهيم در ظرف بريزيم قدري ناممكن مي نمايد. گويا بايستي از ظرف مطلوب خود بالاتر رويم. درك ريزش و فروريختن جز به بالاتر رفتن از ظرف نمي شود. چقدر بالاتر؟ اگر زياد رويم به هنگام ريختن چه هياهو و سر و صدايي به پا مي شود و نيز قدري پاره پاره شده و به خارج پرتاب مي شويم. و آن گاهي كه بسيار نزديك شويم بي صدا و كامل مظروف مي شويم. عجيب كه نمي توانيم ميان اين دو گزينش كنيم. افسوس داستان اين جاست كه مظروف گشته ايم و خشنود از اين كه به ظرف پيوسته ايم. ناگهان مي شنويم كه ظرفي ديگر در پايين دست يا بالادست اين ظرف هست كه ناخوانده و ناديده مطلوب ماست. دوباره و دوباره... برخاستن و حركت و جستار و باز فرو ريختن و مظروف شدن...



December 6, 2008

عشق



از این که گدا شوم اندوهگینم
نمی خواهم مطلوبم را از همه گان تقاضا کنم
بد روزگاری است این روزگار فقر


November 10, 2008

یادگار جانان


ای یار مرا غم تو یارست
عشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارم
عشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجران
خود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدن
هجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارم
کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده
زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو
جز درد مرا چه یادگارست