
با من صنما دل یکدله کن، گر سر ننهم، آنگه گله کن
ما به مظلومان شک می کنیم و دلمان به حال ظالمان می سوزد و همواره به فکرشان هستیم. ما مراقب دل ظالمان هستیم و همواره دل مظلومان را می شکنیم. ما سزاوار ظلم هستیم. همین دیروز بود که در جسم یکدیگر پیچیدیم تا شاید روح یکدیگر را آزاد کنیم. امیدوارم توانسته باشم مثل تو بوده باشم...

سعدی با حال من بازی می کند:
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غم گسار خود محروم
گزیده صحبت بی گانه گان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچ کس از روزگار خود محروم
ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهی سیل بار خود محروم
ز هر بدی که به من می رسد بتر زان نیست
که ماندهام ز خداوندگار خود محروم
امید هست عبید آن که عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم

در چنین روزی عده ای باعث شدند ما سال ها از پدرم بدور باشیم. از آن عده متنفرم و بیشتر از آنانی که خود را پنهان نمودند تا جنگ تمام شود و بازگشتند و خوردند و هم چنان نیز هم.