
مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
خداوندا، آن زمان که از زمین رخت برفکنم آیا اندوهگینم؟
آن زمان که به سوی تو آیم آیا جز شور چیزی در من است؟
آیا زمین از رفتن من غمگین می شود؟
تو خداوندی، این جا و اینان زمین و من مشتاق به سوی توام

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو
از پي ديدنِ رخت، همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو
مي رود از فراق تو، خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو
مهرِ تو بر دلِ حزين، بافته بر قماش آن
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
"این گونه است زندگی. اینگونه اند کثافات زندگی. این گونه اند کثافات زنده بودن. آموختم. و مصمم برای کثافت بودن.
دوست باشم. دوست کسی است که چون نتواند تو را از مشکل برهاند بر خلاف تو گردد و به تو پشت کند. کسی است که از تو نشنود لیک از دیگری شنود. اوست که از تو باور نمی کند و از زبان دیگری آری. او که تو را (چه نیکو که ناخواسته) در معرض عشقی راستین قرار دهد و از این رو پشیمان است. او که چون نجاتش دهی از شر، (چه نیکو که نادانسته) بدی پندارد و بدطینتی. او که با دستانش خنجرت را در دل فرو کند و از دیگران پرسان که چرا در دل او!
عروسکی که بندهای گرداننده ی خود پاره کند، پوچ است و مستحق خروج. چرا که سود و ثروت در گرو بند است. دوست کسی است که تو را گوید: من بدبختم. دوست یعنی او که بدبخت است و نمی داند از این بدبختی ها کدام را برگزیند! چقدر در شهر ما بدبخت ها زیادند! چقدر مردم نادان شهر ما به بدبخت ها بی محبت شده اند! نادانان را مجازاتی باید در خور بدبختی یاران! دوست کسی است که تو را از مجازاتی بزرگ بر حذر دارد و خود تو را بر آن راه مجازات کند!
ادعای عشق و بدبختی؟ ای عاشق بدبخت! تو از حیوانی شهوت برانگیخته بدبخت تری. چرا که ندانی بخت عاشق عشق است. چگونه بدبخت شود؟ مگر که هوس باشد. مگر که تن باشد و برآمدگی ها و فرورفتگی هایش. چه نیکوست که ما مردمان شهر تا آخر زنده بودنمان از این هوس دفاع می کنیم! غیرت مندیم و به فرزندانمان نیز با افتخار می آموزیم.
ای تو که غیرت خود در این فرورفتگی ها کرده ای. عشق تو کجاست و غیرتت؟ غیرت در عشق سکوت است. سکوت است و عبادت است و در این خلوت بی تن چه زیباست معشوق من."
نوشتن و نمایشش واسه ی بقیه تنها نشون دهنده ی کله شقی منه. زمانه و وابستگانش به من هر لحظه می گن که اون کسی که همیشه داره اشتباه فکر یا رفتار می کنه منم. شاید این نوشته "تمرینی باشه واسه من که خودم رو تغییر بدم و بفهمم که اینایی که نوشتم نادرست و غلطه." دست کم با این دید می تونم مونده ی نوشته رو تموم کنم.
ای کثافت پست! ای کثیفی که آن چه در دست لمس می کنی و می فشاری غیرت تو را ساخته است. آرامش و امن و زیبایی و خدا و عشق کو؟ غیرتی که با مالشی از تنت به در رود عشق توست! چگونه توانم بر این غیرت قهقهه نزنم!
پست منم؟ پستی از آن من است؟ بیایید ای بلندمرتبه گان، ای دانایان زندگی من! عزیزان من! بیایید من پست را در جمعتان مجازات کنید. چشمان و لبان و دستانمان را ببندیم تا آخر زندگی این جهان. آشکارا او که می میرد منم و شما همه گی زنده و سربلند. من که در دلم زنده ام به عشق می میرم و شما همه گی زنده می مانید. چه کسی باور می کند!
این جسمم را بکوبید شاید از دلم بیرون شود. او که حتی نامش را در حضور پستتان نمی آورم. معشوق من بالاست و من با او بالاترینم. دودیم در آتشی که شما در آن می سوزید. ما دود شده ایم و سیاه از سوختن شما. ما می رویم و نگاه ها به آتش زیبای شماست. آتشی که تا ابد می سوزد و گویا از دود هم تنها تر است. ما را دود ساختید و به باد دادید؟ بسوزید در آتش خودتان. بسوزید و بمیرید که عاشق لمسید. کمک شما، مهر شما، غیرت و دوستی شما در دستان ظریفی است که بر پوست و گوشتتان کشیده شده است. مردید به لمس دستان و لبان. بمیرید ای همه ی مردان.
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا
داد ازاین بی دردی ها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا
وای ازاین بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم زبی شکیبی
بافسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا
وای از این افسون سازی خدایا

هوا در حال تاریک شدن است.
به سختی و مخفیانه وارد محوطه ی خانه ها شده ام.
نمی دانم در کدام خانه هستی.
از میان بوته ها به سمت بالا می روم.
عبور آرام چندین گوزن...
گویی که من در آن نزدیکی نیستم.
پشت سرشان یک راه پله است.
بالا می روم.
نیم خیز که نگهبانان مرا نبینند.
یک خانه از دور نمایان می شود.
خانه را دور می زنم.
با نا امیدی آماده ی پایین رفتن از تپه می شوم.
چراغ های خانه روشن می شوند.
پیراهن سفید...
صدای زیبای تو
با اشتیاقی که تا کنون نشنیده ام می دوی و صدایم می کنی
دستانم را آرام می گیری
و من می میرم.

نزدیک به پایان ظهر ابری امروز، منتظر سبز شدن چراغم تا به آن طرف چهارراه بروم. دستی از پنجره ی یک سرویس بیرون می آید و یک نوشته به من تعارف می کند. نگاهم از دستانش بالا می رود . به چشمانی می رسم که در همهمه ی شادی سایرین در نگاهم اشک می ریزد. کاغذ، نیمه مچاله است. شروع به خواندن می کنم:
"خیلی احساس راحتی نکن!
شرایط همچین هم مطابق فکرت نیست...
همه ش یه امتحان بود!
می خواستم ببینم توی این شرایط چی کار می کنی...
انتخابت غلط بود!
می خواستم مطمئن شم که همه تون همیشه اشتباه رو انتخاب می کنین...
خودخواهیت بهم ثابت شد!
اصلا شماها می تونین به فکر خودتون نباشین و زنده بمونین؟"
سه تا فحش به خود نویسنده و یک امضا به همراه تاریخ یک ماه پیش در پایان.
یک ماه دیرتر شد تا به تو بیشتر از پیش فکر کنم...