May 24, 2010
May 23, 2010
smell the coffee
ته سیگارها را می بینم که یکی یکی در کیک نیمه گاز زده ی صبحانه ات فرو می روند
انگار تولد دردی عظیم را جشن گرفته ام
تولد من است
غم و اندوه ها را یکی یکی حدس می زنم و باز می کنم
از آن چه بیرون می آورم ذوق زده و خوشحال می شوم
و تشکر می کنم...
ترس تنهایی دارد همه وجودم را ذوب می کند
دروغ ها به میهمانی ام نیامده اند و هنوز قلبم برای آمدنشان می تپد
اولین تولدیست که تو در کنارم نیستی
شمع هایش را بی تو فوت کرده ام و با خاکسترشان کیک تولدم را تزیین کرده ام
دریغا که یک سال پیرتر شدم
May 9, 2010
مسخره
لحظه هايي كه باز نمي گردند
دروغ هايي كه بي دليل به زبان مي آيند
خواهش هايي كه هرگز بيان نمي شوند
و عمري كه زودتر تمام مي شود
خواب كه نمي روم اما به خواب مي بينم
كه همه مان از حقيقت فرار مي كنيم
در زندان دروغ ها باقي مي مانيم
حاضر به عاشقي و زندگي نيستيم
دليل اين طور تلف كردن همه چيز را نمي دانم
اين خودخواهي چيست كه همه مان را به ذلت وا داشته است؟
كاش كاش كاش كاش
براي زيبايي، براي عشق، براي حقيقت راست مي گفتيم
May 6, 2010
بيخيالي
هجده ساله ام
با موهاي تراشيده
تا ظهر مدرسه
عصرها در خيابان ها به دنبال دختران داف
شب ها در حال چت و تلفن
نيمه شب ها هم اس ام اس
خواب كه مي روم واقعي واقعي مي شوم
March 7, 2010
نيست
كلاه قرمزم كوش؟
همون كه مادرم بافت
چه زحمتي كشيد او
اندازه سرم بافت
روي كلاه من بود
عكس دو تا بچه موش
گربه به من بگو زود
كلاه قرمزم كوش؟
(فريبا ميرفخرايي)
(فريبا ميرفخرايي)
Subscribe to:
Posts (Atom)
